4نوامبر
اینجاقدمت ۸ ساله داره خدایش آدم دلش نمی آد راکد ولش کنه پس همچنان به حیات خود ادامه خواهد داد اینجا
آقای احسان و مهدی و حسن و حسین از خوانندگان قدیمی بجای اینکه عزمتون را جزم کنید در یافتن من لطفا زحمت یه ایمیل را بکشید یه ایمیل به اون آدرس زیر بزنید
کارتون دارم .
چقدر هم طرفدار داشتم چقدر هم کامنت گذاشتن نرو نرو اصلا لوس کردن هم به بعضی ها نمی آد بیا آمدیم خودمون را لوس کنیم نتیجه اش این شد:
می ری برو به جهنم به ما چه حالا خودت را لوس کردی فکر می کنی برات ایمیل می زنیم نه جونم![]()
اول نوامبر
خواهران و برادران عزیزم خیلی سال بود که همراه شما و با شما بودم خیلی وقت ها دلم گرفته بود شما شریک دل غمگینم بودید خیلی وقت ها شاد بودم باز هم شما شریک شادی من بودید .اما خوب حالا دیگه کم کم داریم به روزهای خداحافظی نزدیک میشیم روزهای که دیگه باید رفت در هر حال هر آمدنی رفتنی دارد .من می رم از شهر تو بیرون یادت باشه خونه ام را کردی ویرون
حین نوشتن این اشعار عاشقانه فل وداعه تو ذهنم جاری شد.![]()
خوب و اما من می رم به عبارتی هجرت می کنم اما کی معلوم نیست شاید طی یکی دو هفته آینده و شاید هم کمی دیر یا زود در هر حال دیر یا زود داره اما سوخت و سوز نداره یه خونه جدید درست کردم که کم کم باید کوچ کنم آنطرف فعلا دارم اماده سازی می کنم و آب و جارو خانه جدیدم را
و در خانه جدید هم شاید بنویسم و شاید ننویسم در هر حال فعلا جز رفتن تصمیم دیگه ای ندارم و دوستانی که تمایل دارند در صورت نوشتن در وبلاگ جدید همراه من باشند لطفا به این آدرس ایمیل بزنند تا براشون آدرس را ایمیل کنم در صورت نوشتن در خانه جدید شاید هم هیچ وقت ننویسم یا آدرس انجا فقط برای خودم باشه![]()
این هم ایمیل من
اگر می رم بخاطر اینکه خیلی هاتو خوندین و در رفتین سالها خاموش بودید و خاموش
خوب انرژی من هم با این همه خاموشی از بین رفت که رفت.دوستانی که حتی ماهی یکبار هم اظهار نظر نکرده فقط تمام این سالها خواننده بودند. اما خوب این هم درست نبود که من هیچ وقت فید بکی از طرف شما دریافت نکردم
این روند ادامه داشت و داشت تا اینکه رسید به جایی که حس کردم باید رفت .و حالا رفتنی باید بره .البته نامردی نشه یه چند تایی از دوستان همیشه لطف داشتن من هر جا برم آنها را هم با خودم می برم خیالشون تخت ![]()
می رم از شهر تو بیرون یادت باشهههههههههه![]()
31oct
آقا آمدیم برای اینکه دیگه حرص نخوریم دست به حرکات موزیانه زده و اسکایپ همسری را دستکاری کرده طرف را بولک کردیم بعد مسنجرش را دستکاری کردیم تا همیشه براش آفلاین باشه بعد فیس بوکش را تنظیم کردیم هیچ پستی از همسری نبینن یعنی همه جوره راه ارتباط اینها را با آنها بستیم با خیال آسوده لبخندی
زدیم و گفتیم آسوده شدیم همه راههای نفوذی را بستیم که شب یکهو صدای جیر حیر موبایل همسری بلند شد!!موبایلش را دادم بهش نگاهی کرد و گفت فلانیه بله فلانی وکسر نصب کرده بود .و خوشحال از اینکه ما هم وکسر داریم و کلی حرف و حالا من ماندم اینطوری
و اینطوری
خوب الان هم تو فکرپاک کردن نرمافزار ویسر از گوشی جناب آقای همسر هستم![]()
خلاصه اینکه از دست تکنولوژی گاهی نمی شه در رفت و ناپدید شد و برای همیشه از یه عده بی خبر ماند.
راستی دوستان با عرض پوزش نظرات سری قبل تایید و پاسخ داده شد.
30oct
هر قدر که وقتی موضوع را به آنها گفتم روز قشنگ و خوبی بود سرشار از انرژی و خوبی به همان اندازه وقتی به اجبار همسری را وادار کردم که سکوت کنه و من دهن لقم را باز کردم حالم گرفته شد و پشیمون شدم مثل چی ..روز نه چندان خوبی که حالم گرفته شد.برن به جهنم بابا اه اه حوصله شون را ندارم
فعلا پیروز میدان من هستم و من تعیین می کنم روابط را و تعریف می کنم (به این می گن خود خر درمانی برای اینکه زیاد خودت را سرزنش نکنی)
.
باران از صبح داره می باره و فردا هم هوا بارانی خواهد بود.خداکنه صبح که می شه این اثر منفی و خود سرزنش کنی من از بین رفته باشه.!
چند وقت پیش که مجبور شدم نیکان را خودم ببرم مدرسه تو راه به من یه ماشین نشون داه می گه مامان قشنگه این ماشین؟؟می گم آره خیلی
می گه باشه قول می دیم من و بابای برات بخریم به شرط اینکه ۷ تا بچه دیگه بیاری!!
همسری و نیکان از حالا ساز بچه سوم را می زنن اما من میخوام برای خودم هم زندگی کنم می گم دیگه روتون را کم کنید همین را هم دلم سوخت برای تنهایی خودمون و نیکان بعد هم زیاد با یک بچه موافق نبودم .
برگ ریزونهای پائیز و باران در محله ما

29oct
امروز قرار بود خونه یکی از دوستان ایرانی مون بریم اما یه سگ بی تربیت دارن همسری می گه همش پارس میکنه و خیلی نفهمه چند بار هم آدم را ببینه باز هم پارس می کنه و خیلی لوس و بی تربیته . خوب دیگه با ین اوصاف ما هم عذر خواهی کردیم و گفتیم یکوقت دیگه مزاحمتون می شیم سگتون گویا کولی بازی زیاد در می آره!!
28oct
و اما داشتم ذکر مصیبت می کردم که یکی از دوستان گفته بود که از طبیعت لذت می بردید عرضم خدمتتون که آنوقت ها که حالم خیلی بد بود محل زندگی ما جای دیگری بودخارج از شهر یکجورهای در طبیعت .صبح ها با صدای چه چه و آواز پرندها از خواب بیدار می شدیم و بعد نسیم صبحگاهی و عطر گلهاو علف های تازه بهاری فکر می کنید خیلی حال می داد؟!!!نخیر اصلا هم انطور نیست کافی بود بوی نسیم و عطرگلها و اینها بخوره بهم که هر روز صبح هم فیض می بردم هیچی دیگه چشمتون روز بد نبینه دل و روده به همراه لوزلمعده و پانکراس می زد بیرون اه اه از طبیعت ![]()
ناشکر نبودم اما خوب این هورمونها چنان بلای سرم آورده بود که از شکل آدمیزاد خارج شده بودم.و اما این مدت من یه عکس از موادی که می خوردم گرفته بودم پیدا نکردم اینجا قرار دهم اما غذای من برای مدتی شده بود بربری با نوشابه
آن هم از نوع کوکاکولا چکار کنم تنها چیزهای که کمی می تونستم بخورم
خلاصه اگر دیدید یکی داره نوشابه با بربری می خوره طفلی را مسخره نکنید شاید بنده خدا یه مرضی چیزی داشته باشه
و اما این مدت من که کاری نمی تونستم انجام بدم دست آقای همسر درد نکنه غذا درست می کردو همه کارهارا انجام می داد تازه با پسری می رفتن بیرون غذا می خوردن تا چشم من به غذا نخوره یا بوش اذیتم نکنه .
و این عکسی که در زیر می بینید عکسی بود که نشان می ده بالای اون گلها حیاط آپارتمان ما بود یعنی آخر طبیعت و زیبایی و بهشت اما وقتی تن آدم سالم نباشه باور کنید بهشت هم جهنمی عذاب آور است.

عکس زیر هم محل پیاده روی من قبل از گرفتار شدن بود یادش بخیر جای زیبایی بود که آخرش کوفتم شد
بخاطر کار اقای همسر یه سه ماهی آنجا بودیم وایییی اصلا تحمل طبیعت و سرسبزی را به هیچ وجه نداشتم
بله اینطوریاست که نمی شه هیچ تعریفی از بهشت و جهنم کرد چه بسا جای به این زیبایی برای من جهنم مطلق شده بود.

26oct
و اما بگم براتون از روزهای بدی که از سر گذروندم.می دونم خیلی ها وقتی کلمه ویار را می شنون سریع این تو ذهنشون می آد که یعنی زن بارداری که مرتب هوس خوردن غذاهای مختلف را دارد یک روز هوس خورش قیمه می کنه یک روز اش یک روز لواشک و... اما خوب هستند بینوایانی مثل من که ویار از نوعی دیگر را تجربه می کنند هر چند خیلی سخته برام یاد آوری آن روزهای سخت اما خوب می نویسم این رنج نامه را
هر روز صبح وقتی از خواب بیدار می شدم آنقدر تهوع شدید داشتم که تمام در و همسایه ها می فهمیدن این حوالی خبرهای هست درست مثل بارداری اولم که عالم و آدم فهمیده بودن .همون اول صبحی دل و روده آدم میریزه بیرون و چون معده خالیه چیزی جز زرداب بیرون نمی آد بعد از یک تهوع شیک صبحگاهی و بیدار شدن همسر و پسری با صداهای وحشتناک اوق زدنها و
من دست و پا یخ کرده و لرزان می افتادم روی تخت و جالبه آن دوران حتی نمی تونستم بخوابم و بدم می آمد از خواب از دیدن تلوزیون از همه چیز زندگی خلاصه شده بود در تنفرها و بد آمدنها از هر چه مربوط به جریان زندگی بود.تجربه دوبار ویار وحشتناک به من ثابت کرده در همان دوره تخمک گذاری تو از هر نوع ماده غذایی استفاده کنی طی دوران اولیه ویار که معمولا ۴ماه به طول خواهد کشید حتی دیدن یا آوردن نامشان باعث تهوع تو خواهد شد .سر نیکان من نسبت به برنج وماهی و پودر لباسشویی سپید آلرژی شدید داشتم طوری که حتی آوردن نام هر کدام از اینها باعث خرابی حال و تهوع شدیدم می شد . و سر این یکی کالباس و نان و برنج وایییی هنوز هم بوی نان من رو اذیت می کنه و نمی تونم بخورم فقط یک نوع نان که خودم می پختم را گاهی می تونستم تحمل کنم .خلاصه صبحمان آنطوری شروع می شد و شب هم به همان صورت پایان می یافت با این تفاوت که همسری به زور یه غذا خورونده بود و همچین شب ها پر ملات تهوع می کردم![]()
.واییی از بو بوی خانه من را دیونه می کرد وکمتر تو خانه می موندم سر اولی در به در خانه مادر شوهر و مادر شده بودم سر این یکی غریب بودم و جای را نداشتم در به در حیاط و بیرون خانه و در این میان بخصوص بوی داخل کابینت ها کافی بود در کابینتی باز شود در انصورت
لعنتی شامه هم در حد سگ قوی شده بود و هر نوع بوی که حساسیت داشتم را از صد کیلومتری تشخیص می داد .سرنیکان یادم هست دقیقا اگر کسی لباسهاش را با پودر لباسشویی سپید می شت من می فهمیدم و
این حالت حتی تا چند بعدا ز زایمانم ادامه داشت البته حساسیت به بوی پودر را می گویم و من راحت می تونستم بوی پودر سپید را حتی بعد از چند روز از لباسهای شسته شده دیگران حس کنم .البته که سر زایمان اول تنوع برای داغون شدن زیاد بود و حساسیت ها شدید تر و همه گیر تر آن وقت ها من یادمه وقتی سوار مترو می شدم بوی مرد اه اه بوی مرد می آمد حالم دگرگون میشد و نسبت به بوی مردها هم حساس بودم و اواخر کار طفلی همسری جرات نزدیک شدن به من را نداشت و باید دورادور می ایستاد و حرف می زد چون![]()
و اما بگویم از چای آخ آخ چای را نگویید که تمام این مدت نسبت به چای![]()
و بدتر از همه این بود که ضل تابستان فکرمی کنید بدن چی می طلبه باید چی بخوری؟؟!!معلومه اب اما من حتی نسبت به آب هم
طفلکی من آب هم نمی تونستم بخورم .فقط لبهایم را خیس می کردم تا تشنگی من برطرف شود .و بعد از یک روز تشنگی پی بردم آب گازدار را تا حدودی می تونم تحمل کنم و کوکاکولا.
و حالت تهوع و نخوردن بخشی از زندگی بود بماند که تمام مدت روز یه حال خاصی داشتم حال بد و مریض .زندگی شده بود فقط روز را به شب رساندن و کشتن تمام لحظات سخت و بی رمق ..لازم به یاد آوریست این حالت سر نیکان شدید تر بود طوری که عشق و دوست داشتن خانواده و هیچ چیز برای من معنا نداشت انسانی رو به زوال شده بودم تمام مفاهیم از بین رفته و یک جورهای اصن بوی زندگی نمی دادم همه چیز بوی فنا می داد آنوقت ها بود که معنی سلامت را فهمیدم و الهی بگردم طفلی بیماران سرطانی چه می کشند .خدا همه بیماران را شفا بده و تن همگی شما هم همیشه سالم باشه که جای سلامتی را هیچ چیز هیچ چیز نمی تونه بگیره .فعلا خسته شدم برم یه استراحتی بکنم در ادامه همین پست برایتان باز در مورد ویار لعنتی خواهم نوشت .فعلا نمی دونم شب به خیر یا صبح به خیر بگم در هر حال اوقات خوش تا فردا![]()